تابلو روان تابلو LEDي فلاشر تابلو ثابت قاب تابلو روان تابلو پلكسي نوري
✿✿✿ توی مارپله ی زندگی ، مهره نباش که هر چی گفتن بگی باشه ! تاس باش که هر چی گفتی بگن باشه ✿

 

حقیقت آرزو

 

 

 

سال ها پیشپسر یک گاو چران که شغل دوم پدرش تربیت اسب ها بود

 

به خاطردوری از شهر و نداشتن جایی ثابت برای زندگی قادر به ادامه ی تحصیل نبود ان پدر وپسر هر سال از مزرعه ای به مزرعه ای دیگر می رفتند و بابت رام کردن اسب های سرکشپول می گرفتند و گذران زندگی می کردند

 

پسر دوستداشت که درس بخواند اما همیشه در رویا هایش عشق عمیق تری به قلبش گرما می بخشید

 

عشق داشتنمزرعه ای خیلی بزرگ با اصطبل های پر از اسب های قیمتی

 

پسرک عاشقاسب بود او این عشقش را از پدرش به ارث برده بود

 

همین عشقباعث شده بود با پدرش همراه شود و در کنار مادرش

 

در روستایشانکه مدرسه ای برای تحصیل داشت نماند

 

سال ها ازپی هم گذشت تا اینکه پسر فهمید بدون داشتن سواد و تحصیلات عالیه نمیتواند به رویاهایش جامه ی عمل بپوشاند

 

پدر اهی دربساط نداشت که پسر به ان دل خوش کند و با دستمزدی که برای تربیت اسب ها میگرفتندهرگز نمیتوانست حتی برای خود چند اسب بخرد چه برسد به مزرعه ای پر از اصطبل

 

پسرک تصمیمگرفت تا از پدر و مادرش دور شود و برای ادامه ی تحصیل به شهر برود اگر چه دوری ازاسب های سرکشی که پس از مدتی مثل کودکی رام میشدند برایش طاقطت فرسا بود اما پسرکهدف بزرگتری را در سر میپروراند او شب و روز درس میخواند تا جبران سال ها دوری ازمدرسه را بکند تا اینکه بالاخره در کلاس درس مناسب سن خود قرار گرفت او شب ها بهخابگاه میرفت و تا صبح به عشق به تحقق رسیدن ارزو هایش شب را سپری میکرد و روز بعدبا عشق و علاقه دوباره به مدرسه میرفت

 

در همان ایامکه او تمام امتحانات پایان سالش را با نمرات عالی پشت سر گذاشته بود روز امتحانانشا فرا رسید امتحانی که برای همه ی بچه ها نمره اور است

 

موضوع انشاراجع به ارزو ها و شغل اینده بود

 

پسرک مثلهمیشه رویا هایش را روی کاغذ اورد و یک انشای هفت صفحه ای نوشت با تمام توضیحات جزبه جز

 

او نوشت دراینده ای نچندان دور صاحب مزرعه ای 200 هکتاری میشود با اصطبل هایی پر از اسب

 

وسط مزرعهاش امارتی 4000 متری میسازد و همان جا اقامت میکند او در صفحه ی پایانی انشایشنقشه ی مزرعه و ساختمان وسط ان و محل اصطبل ها را هم مو به مو مشخص کرد

 

چند روزبعد که پسر برای دریافت جواب امتحاناتش به مدرسه رفت

 

با کمالتعجب در کنار نمره ی انشایش خطی قرمز دید که روی ان کلمه ی مردود نوشته شده بودپسر شتابان نزد معلم نگارش رفت و علت این امر را پرسید

 

معلم به اوگفت که با وضعیت مالی پدر او موقعیت خانواده اش چنین ارزوی بزرگی جز خیال پروری  و یک مشت دروغ چیزی نیست

 

معلم بهپسر گفت که 2 روز به او فرصت میدهد تا یک انشای حقیقی بنویسد یک انشای منطقی که باعقل جور در بیاید

 

معلم به اوکفت که با این خیال پردازی هایش فقط اینده اش را خراب میکند ان شب پسرک تا صبحنخوابید و به حرف های معلمش فکر میکرد او دلش میخواست با پدرش درد و دل کند پس بهسمت روستایشان روانه شد و در تمام مسیر با خود فکر کرد چه تصمیمی بگیرد

 

وقتی ماجرارا به پدرش گفت پدر از او خواست تا عاقلانه عمل کند

 

اگر بهارزویش ایمان دارد به خاطر نمره و دلخوشی معلمش از ان نگذرد و اگر ارزویش برایش بیارزش است به فکر نمره اش باشد

 

فردای انروز پسر روانه ی شهر شد و همان انشای قبلی را بدون هیچ کم و زیادی تحویل معلمش دادمعلم در کمال تعجب همان انشای قبلی را دید و او را به خاطر لجاجت و کله شقی و خیالپردازی از درس انشا رد کرد تا درس عبرتی برای بقیه ی دانش اموزان شود

 

سال ها ازان ماجرا گذشت تا اینکه معلم انشای مدرسه گروهی از بچه ها را برای گردش علمی و تفریحیبه مزرعه ای خارج از شهر برد

 

مزرعه ایبا اصطبل های پر از اسب و امارتی زیبا در وسط ان او در کمال حیرت صاحب مزرعه راشناخت او کسی نبود جز پسر خیال پرداز و لجوج که سال ها پیش شاگرد کلاس او بود و بهخاطر انشای دور از حقیقتش که امروز به حقیقت پیوسته مردود شده بود

 

معلمشاگردش را در اغوش گرفت و به او گفت

 

که تمامسال های خدمتش در مدرسه دزد رویا های بچه ها بود

 

او میگفتکه بچه ها را از نوشتن و داشتن رویا های بزرگ

 

و بیش ازحد توانشان منع میکرد غافل از اینکه با داشتن عشق واقعی به هر هدف بزرگی حتی ان هاییکه به نظر محال میرسد میتوان رسید او به شاگرد خود افتخار میکرد و خوشحال بود کهاو در این مدت ها اجازه نداده بود کسی رویا هایش را بدزدد.




تاریخ: 29 / 9 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

عروسکچهارم و شاهزاده

روزی عارفپیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول بهتماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصرآورند.

 

عارف بهحضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوانبیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سهعروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان توهستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

 

شاهزادهبا تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولینعروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگرخارج شد.

 

سپس دومینعروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومینعروسک را امتحان نمود.

 

تکه نخ درحالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استادبلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا بهحرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد وسومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سرداده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور اموراتکشورداری خواهم نمود. "

 

عارف پاسخداد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا بهشاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزادهتکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگراین عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

 

عارف پیرپاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسکخارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیمانداستاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کیحرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.




تاریخ: 19 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

پیله ابریشم

 

 

روزیسوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای

بیرونآمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.

ناگهانتقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامهدهد.

 

آن شخصخواست به پروانه کمک کندو با یك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی ازپیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.

 

آن شخص بهتماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پروازكند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد وهرگز نتوانست پرواز کند .

 

آن شخصمهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برایپروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیلهبه او امکان

پرواز دهد.

 

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگرخداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیمو هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.




تاریخ: 13 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

دو راهب ویک دختر زیبا

 

دو راهبدر مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لبرودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

از آنجائیکه ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند، منتظر ایستاده بود .

 

یکی ازراهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

سپس او رااز عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها بهراهشان ادامه دادند.

 

اما راهبدومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یهخانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکسدستورات بود ؟ “

 

و ادامهداد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

 

راهبی کهخانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد

و جوابداد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو توذهنت حمل میکنی ؟! “




تاریخ: 1 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

برادر

 

شخصی بهنام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عیدهنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نوو براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید:" این ماشین مال شماست ، آقا؟"

 

پل سرش رابه علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

 

پسر متعجبشد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون اینكه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

 

البته پلكاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاشاو هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزهدرآورد:

" ایكاش من هم یك همچو برادری بودم."

 

پل مات ومبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشینیه گشتی بزنیم؟"

 

"اوهبله، دوست دارم."

 

تازه راهافتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت:"آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

 

پل لبخندزد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كهتوی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسرگفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

 

پسر ازپله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـزبر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

 

سپس او راروی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاریبابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقتمی تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كههمیشه برات شرح می دم، ببینی."

 

پل در حالیكه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئیماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائیرهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.




تاریخ: 11 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

 

راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج

 http://blogs.funeralwise.com/dying/files/2009/12/Hand_Gun_Flowers_and_Blood.jpg

 


روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

 

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

 

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

 

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

 

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

 

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!




تاریخ: 3 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

پسر یك شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یك ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

    «برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یك مقدار احساس شرم می‏كنم كه با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی كه تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یك چك یك میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یك ترن بگیر!»




تاریخ: 20 / 11 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن

 

تاجر ميمون

 http://maadweb.com/wp-content/uploads/2010/06/tagermaymon.jpg

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

 

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

 

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

 

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون




تاریخ: 2 / 10 / 1389برچسب:,
ارسال توسط محسن