دلسرد:سهرب سپهري
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او ،
گویدم دل : هوس لبخندی است.
خیره چشمانش با من می گوید :
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان ، با من گفت :
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ ،
سیل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناک زمان می گذرد ،
رنگ می ریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف ،
سر نگون خواهد شد بر سرما.
گاه می لرزد باروی سکوت :
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید ،
چشم ها در شب می پایند !
تکیه گاهم اگر امشب لرزید ،
بایدم دست به دیوار گرفت ،
با نفس های شبم پیوندی است :
قصه ام دیگر زنگار گرفت.
نظرات شما عزیزان:
.gif)